اسم وبلاگ شما چیست؟ چرا؟
تا حالا به این فکر کردید که نظر دیگران درمورد اسم وبلاگ شما چیست؟
این برداشت من است:
روزنامهنگار شهر خاکستری: روزنامهنگارش یعنی روزنامه نویس. حتماً خود آقای خواجهپور است. کسی که روزنامه را مینویسد. همین صحبت نو بینوا را. شهر خاکستری. خاکستری یک رنگ است. ترکیبی از سیاه و سفید. شهرش هم شاید گراش باشد. یک شهر بینوا تر از روزنامهاش. هر سه تا را که جمع ببندیم میشود اسم وبلاگش. فهمیدید؟
ایزوپ: بر وزن تیوپ. خودمانیم نفهمیدم قضیهاش چیست. آقای غفوری خودشان لطف بفرمایند و توضیحات لازم را ارائه دهند. با تشکر. (ستاد مبازره با بیماریهای خاص!)
تصویری از سایه: یعنی یک تصویر از یک سایه. معنیاش را همه همه نمیتوانند بفهمند. از نظر روانشناسی این مدل اسمها در حد من و شما نیست. فقط خانم یوسفی خودش میداند و دنیای روانشناسیاش.
Alone star: شما هم فکر کردید وبلاگ یک دختر خانم است؟ من هم اولش اینجور فکر کردم. از اون دخترای ….. ولی بعد فهمیدم نه، انگار طرف پسره!
صدای دل: صدایی که از دل برمیخیزد. حالا خوب است که صدای دل است. خانم بخشی مواظب باش یک موقع اشتباهی صدای شکمت را ننویسی. نمیدانم چرا وقتی میشنوم به یاد «سوسک» میافتم. شما نمیدانید؟
قصهی سکوت: قصهی بدون کلام. یک قصه که کسی آن را به زبان نمیآورد. شاید فقط گوش میکنند. شاید هر کسی منتظر بغلدستیاش مانده تا او شروع کند. شاید در این نوع قصه فقط فکر میکنند. بس نیست؟
کاکال گراش: گراش که همین شهر فلکزده است. ولی «کاکال» را نمیدانم. یعنی چی میتونه باشه؟
لحظهای از من: وای خانم زاهدی تو رو خدا مواظب باش در حد همین لحظه بماند. نکند یک موقع به سرت بزند که لحظه را بکنی دقیقهها.
پروفسور بعد از این: عمو پیادهشو با هم بریم…
یه گراشی بیکار: بیکاری که چیز بدی نیست. برو خدا را شکر کن که بی…….. نیستی.
…
ها؟
چیه؟
دارید فحش میدهید؟
میگویید حالا انگار اسم وبلاگ خودش چیست…
به قول صحبتنوییها (یادم نیست از چهکسی شنیدم) : از ما به دل نگیرید!
Categorized in Uncategorized
Tags: قصهی سکوت, وبلاگهای گراش, گراش, گراشی بیکار, پروفسور, ایزوپ, خاکستری, روزنامه نگار شهر خاکستری, صدای دل
چقدر بد است وقتی نخوانده وارد کلاس میشوی به امید اینکه دبیر لااقل نیم ساعتی وقت میدهد که بخوانیم، اما تا وارد کلاس شد بگوید آماده باشید که الان برگهها را میدهم…
چقدر خوب است وقتی بگویی من نخواندهام و دبیر قبول کند ده دقیقه دیرتر به تو برگه بدهد…
چقدر بد است وقتی شش ساعت صندلیها را تنظیم میکنی و به همه میگویی چطور بنشینند و چطور برگههایشان را بگیرند، آنوقت معلم جاها را عوض میکند…
چقدر بد است وقتی سوالی را سی بار از جلویی میپرسی ولی دبیر میشنود و جلویی هنوز میگوید: «سوال چَندُمی؟»
چقدر خوب است وقتی برگهها را میآورد نمرهات از آن چیزی که فکرش را میکردی خیلی بیشتر شده…
چقدر بد است وقتی برگهها را میآورد و با خودکار قرمز رویش خط کشیده… (البته اینرا هنوز تجربه نکردم.)
چقدر بد است وقتی چیزی نداری بنویسی و مجبور میشوی چیزای بیخود بنویسی…
Categorized in Uncategorized
«الغیبةَ ُمِنَالایمان»
قابل توجه معلمان ابتدایی:
لطف کنید و در حفظ آیه و حدیث کمی سختتر بگیرید!
Categorized in Uncategorized
Tags: حدیث, غیبت
دبیر جغرافیا وارد کلاس شد. مثل همیشه درس نخوانده بودم و تند تند متن درس را مرور میکردم. خدا را شکر خطر رفع شد و از من نپرسید. حدود ده دقیقه سر کلاس نشستیم که اعلام کردند بیایید نمازخانه. ما هم از خدا خواسته. رفتیم پایین. یک حاج آقای عجیب آمده بود و به قول خودشان «گفتمان دینی» راه انداخته بودند. خیلی هم جو گراش رویش اثر گذاشته بود هی میگفت: «خَشِش؟».
اول حرف هایش گفت: «شما میدانید هر دختری که بمیرد، روی قبرش یک شاخه گل میگذارند؟ حالا فکرش را بکنید، اگر همهی شما بمیرید، گراش گلستان میشود.» (نمیدانم چطور جرأت کرد جلو هفتاد، هشتاد دختر همچین حرفی بزند. واقعا آفرین دارد.)
اولین بار بود که از زبان یک حاج آقا این حرفها را میشنیدم. یکی از بچهها داشت حرف میزد. بهش گفت: «بمیری. این قدر حرف نزن. خاک تو سرت. کچل بشی الهی.(!)» و من که داشتم میترکیدم که تا آن موقع چیزی نگفته بودم. خیلی ها که ساده از کنارش رد شدند و فقط خندیدند. اما مگر من میتوانم حرفی نزنم. با اینکه میدانم بالاخره حق را به خودشان میدهند. و قسمت جالبتر جلسه. حاجی داشت ادای دخترها را در میآورد. با آن عظمتش، صدای دخترانه در میآورد و …
خلاصه تا آن جلسه تمام شد، فکر کنم دندان نیمی از بچه داغون شدهبود. از بس روی اعصاب آدم راه میرفت.
حالا خدا وکیلی اسم این کار چیست؟ اینکه نام همچین جلساتی را بگذارند، «گفتمان دینی».
Categorized in Uncategorized
Tags: گفتمان دینی, آخوند
بعضی آدمها حتی جنبهی این تعارفات معمولی را هم ندارند. یک غلطی کردم و خواستم ادای آدم بزرگها را را دربیاورم، گفتم: «حالا چطور جبران کنم؟»
الان نزدیک دو ماه است، ماندهام چطور جبران کنم…
Categorized in Uncategorized
Tags: بیجنبه, تعارف, حرفهای گندهتر از دهان
من و قشنگ (زهرا) ساعت ورزش که داشتیم بدمینتون بازی میکردیم:
من: درست بزن دیگه هیچی بلد نیستی.
قشنگ: من درست میزنم خوب بدو تا بهش برسی.
من: اصلا این توپه پاره است.
قشنگ: راکت من کج شده.
من: راکت من که اصلا سوراخه.
من: خوب پس بیا بریم با خانم (معلم ورزش) بازی کنیم.
قشنگ: نه اونم بلد نیست اصلا یه جوری می زنه!
خلاصه تقصیر از کفپوش استادیوم و سقف و شلوار و توپ و راکت و شرایط جوی و طول و عرض جغرافیایی و قضیهی فیثاغورث و سرعت نور و هر چیز دیگری که به ذهنتان برسد بود، جز من و قشنگ!
Categorized in Uncategorized
Tags: مقصر, بدمینتون, زنگ ورزش
فکر کنم همه نوشتند و من آخرین نفر باشم. تقصیر پسر همسایه است که عروسیاش را در خانهی ما جشن گرفتند و من سه روز است به شدت احساس میکنم از همه چیز و همه جا و همه کس عقب ماندم. راستش قبلا بیشتر به عنوان سرگرمی از اینترنت استفاده میکردم و مثل این روزها نبود که اگر یک روز اینترنت نباشد احساس کنم چیزی گم کردم. بیشتر کارهای الکی. اما از حدود یازده ماه پیش که پایم به صحبت نو باز شد کم کم یکم به عنوان چیز مفیدتر از اینترنت استفاده کردم. تا اینکه گیر آقای خواجهپور افتادم یا آقای خواجهپور گیر من افتاد و وبلاگنویسی و از این جور کارها. کاش همه یک آقای خواجهپور داشته باشند تا روش استفادهی درست را یاد بگیرند.
و امروز که صبحها قبل از رفتن به مدرسه، شبها قبل ازخواب، ظهرها و هر وقت دیگری که بیکار باشم حتما اینترنتم. یک جورایی معتاد شدم. مثلا صبحها ساعت پنج بلند میشوم که درس بخوانم، ریدرم را باز میکنم و مینشینم خبر و مطالبی که جدیدا زدید در وبلاگهایتان میخوانم.
در کل شاید میخواهم از اینترنت چیز یاد بگیرم. حالا هر چیزی.
Categorized in Uncategorized
Tags: محمد خواجهپور, وبلاگ نویسی, استفاده از اینترنت, صحبت نو
من و دوستم مهندس که تازگیها ادعای کاپیتانی میکند، هیچ وقت در نماز جماعت مدرسه شرکت نمیکردیم؛ تا اینکه آن روز دبیر پرورشی آمد سر کلاسمان و کلی دادوبیداد کرد و خلاصه مجبور(!) شدیم برویم. همین که از نماز برگشتیم دیدیم کیف پول مهندس نیست. به قول خودش حالا جهنم پولها و کارت بسیج و هر چی توش بود، کیفه مارکدار بود! این که از نماز رفتنمان.
راستش هیچ وقت زنگهای تفریح از کلاس بیرون نمیرویم. یعنی در واقع هیچ وقت برای خرید خوراکی، خودمان به مغازه نمیرویم. همیشه یکی از بچهها را میفرستیم. تا روز شنبهی همین هفته که ورزش داشتیم. ما زنگهای ورزش میرویم استادیوم. بچهها دم در منتظر سرویس بودند که گفتیم حالا برویم یک چیزی بخریم. تا برگشتیم، سرویس رفته بود. اینجور مواقع یا بهتر است بگویم در همهی مواقع من باید بروم دفتر. رفتم و مدیر هم عصبانی که مسئولیت دارد و نمیشود با تاکسی بروید. گفتم خانم تو رو خدا، با دوست زهرا میرویم. گفت مگه دوست زهرا تاکسی داره؟ گفتم آره خانم خلاصه به زور قانعش کردیم که با «حاج حسین» برویم. البته خودمانیم با حاج حسین نرفتیم. خلاصه تا رسیدیم ربع ساعتی از زنگ گذشته بود. معلم ورزش گفت غیبت میزنم تا دفعههای بعد زودتر عجله کنید. این هم از مغازه رفتنمان.
آخر مگر نمیگویند هر کسی را بهر کاری ساختند؟ فکر کنم ما برای اینجور کارها ساخته نشدیم.
پ.ن: یک موقع فکر نکنید ما بی دین و ایمانیم. نه. راستش نماز جماعت مدرسه زیاد نمیچسبد.
Categorized in Uncategorized
در پست قبلی این سوال را پرسیدم که «چه طور دو تا آدم همدیگر را یک عمر تحمل میکنند؟» امروز به این نتیجه رسیدم که اصلا به من چه؟ تقصیر خودشان است. میخواستند خودشان را در گیر هم نکنند. اصلا به من ربطی ندارد.
اما
اما آدمهایی هستند که تغییر کردنشان به هزاران یا حتی میلیونها نفر ربط دارد. آدمهایی که فقط متعلق به خودشان نیستند. آدمهایی که اگر حواسمان بهشان نباشد ممکن است از آن تغییرها بکنند. این جمله از استاد مطهری است که یادم نیست از کجا خواندم. استاد چند روز قبل از شهادتشان این جملات را گفتهاند: «گذر زمان آدمها را تغییر میدهد. اگر آدمی را دیدید فکر نکنید این همان آدم سی، چهل سال پیش است. آدم تغییر میکند.» البته در ادامه هم این را میگوید که «مثلا اگر سی، چهل سال دیگر نقصهایی را در کشور دیدید، به انقلاب شک نکنید، به آدمها شک کنید. حتی اگر خودشان در آن دوران حضور داشتهاند و از انقلابیها بودهاند. چون آدمها تغییر میکنند.»
پس کارمان خیلی سخت شد. یعنی آدمهایی که دیروز دیدیم را امروز باید به یک چشم دیگر نگاه کنیم؟
Categorized in Uncategorized
Tags: گذر زمان, انقلاب, استاد مطهری, تغییر
امروز داشتم پوستر آدمهایی را که دیگر چشم دیدنشان را ندارم از در و دیوار اتاقم جدا میکردم. واقعا برای خودم هم عجیب بود. من یک روز مثلا طرفدار اینها بودم. بازیگرانی که دیگر حتی حاضر نیستم یک دقیقه از فیلمهایشان را ببینم. بازیکنانی که نگاه کردن بازیهایشان را وقت تلف کردن میدانم.
آدم چقدر تغییر میکند.
من نمیدانم چطور آدمها یک عمر در کنار هم زندگی میکنند؟ یا بهتر است بگویم چطور همدیگر را یک عمر تحمل می کنند و از هم خسته نمیشوند؟
Categorized in Uncategorized
Tags: فوتبالیست،, پوستر،, بازیگر،, تغییر،, طرفدار،