یار نامهربان

اوت 21, 2010

از آن کتاب‌های مربعی رنگارنگ که ده،دوازده صفحه بیشتر ندارد و نصف بیشتر هر صفحه تصویر است و فقط چهار، پنچ خط نوشته دارد. از آن‌هایی که بهش می‌گویند کتاب قصه. از همان‌هایی که یک‌زمانی طرح‌های کودکانه داشت و داستان‌های به‌یاد ماندنی. زیاد یادم نیست ولی مطمئنم آن دختر کبریت فروشی که من داشتم شبیه مال امروزی نبود. آدم شاخ درمی‌آورد وقتی کتاب‌های الان را می‌بیند. یعنی فقط اسم حسن عباسی و اسفندیار رحیم‌مشایی را نبردند داخلش. البته اگر زرنگ باشید رد‌هایی از آن‌ها را هم می‌توانید پیدا کنید.

جودی ابوت را روسری کردند سرش تا بالای ابروش. دست دختر کبریت فروش به جای کبریت گردو دادند. یک تصویرهایی دارد آدم زهره‌ترک می‌شود. مادربزرگ قصه که مثلا نقش مثبت هم دارد را یک جوری کشیدند که آدم حالش به هم می‌خورد ازش. داستان را تغییر می‌دهند هر طوری دوست دارند. وقتی داری می‌خوانی مجبوری خودت یک جور دیگر بخوانی که بچه اشکش درنیاد ولی خوب معمولا گیر می‌افتی چون بچه‌ها مچ آدم را می‌گیرند که «دفعه‌ی قبل که مامانم خوند یه جور دیگه بود». یا بعضی‌هایش را حفظ‌ اند اصلا.

چشم ندارید شادی ملت را ببینید لااقل بچه‌ها را بیخیال شوید. حالا بزرگترها همیشه بدبختی دارند، به بچه‌ها چه‌کار دارید آخر. توی همه‌ی قصه‌ها نامادری و طلاق و بدبختی و بی‌پولی و ازدواج و همسر و پرورشگاه  و از این جور کلمات ریخته. نود درصد اوقات دختر و پسر داستان آخرش ازدواج می‌کنند و از این کوفت‌و‌زهرمارها. خوب این‌ها به بچه‌ی پنج تا یازده‌‌ساله چه که روی جلد کتاب می‌زنید گروه سنی پنج تا یازده سال. بگذارید تا نمی‌دانند که بخندند. حالا غلط‌های نگارشی و تایپی و این‌ها هم به جهنم. روی همه چیز نظارت هست، یعنی این‌ها را نباید اول چهارتا آدم حسابی بخوانند بعد منتشر کنند برای بچه؟ البته آدم حسابی هم نمی‌خواهد، چهار تا آدم از سر چهارراه بگیرند هم می‌تواند کارهایش را بکند.

توی همین فکرها بودم که از خونه رفتم بیرون که برم خونه آبجیم. چند تا دختر بچه افتاده بودند دنبال هم و داشتند بازی می‌کردند. دست‌هایشان را مشت کرده بودند و داد می‌زدند: مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا

خیلی‌ها اعتقاد دارند همین اینترنت و موبایل و این‌جور چیزها باعث شده مردم از هم دورتر شوند و گرفتاری‌شان بیشتر شود و خلاصه یادی از هم نکنند ولی من هیچ وقت این را ،که فقط هم مختص گراشی‌ها می‌دانم، حالا درست و نادرست‌اش به کنار، را قبول ندارم. حالا خودمانیم حتی این‌جور فکری را مخصوص همان بزرگ‌ترهایی می‌بینم که هی تعریف می‌کنند قدیم‌ها همه با هم خوب بودند و رفت‌و‌آمد‌ها بیشتر بود و البته این‌ها همان‌هایی‌اند که حالا دیگر حوصله‌ی هم را ندارند.

خوب حالا گرفتاری‌ها بیشتر شده، ولی نه به خاطر اینترنت و موبایل و اینجور چیزها، اتفاقا برعکس. مردم وقت کمتری را در کنار هم هستند ولی به نظر من دل‌ها دورتر نشده. حالا جرقه‌ی نوشتن این‌ها از کجا خورد توی سرم، از آن‌جا که دیروز بالاخره یک آشنا پیدا کردم توی فیس‌بوک. هر چند حالا پسر پسر عمه‌ام بود و شاید فقط یکی‌دوبار بیشتر همدیگر را ندیده‌بودیم و اصلا هیچ‌وقت گراش نبوده ولی خوب اددش کردم. یه پیام داد‌ه‌بود اینجوری: سلام بي‌بی‌گل! خوبی؟ از گل‌آقا چه‌خبر؟

حالا بگذریم که یه نیم ساعتی فقط به خاطر این خندیدم. این بی‌بی‌گل و گل‌آقا هم قضیه‌ای دارد. وقتی کوچیک بودیم به من می‌گفتند بی‌بی‌گل، به پسر عموم که هم‌سن خودم است هم گل‌آقا. آخ اگر بداند این‌ها را نوشتم، یک کتک‌‌کاری حسابی داریم، حالا بگذریم، بحث این بود که خلاصه رفتیم چت. وقتی اسم خواهر بزرگه را می‌پرسد یا از درخت انبه‌ای که توی حیاط خانه هست که حالا میوه می‌دهد یا نه یک حس آشنایی توی دل آدم زیرآبی می‌رود. البته قسمت‌های جالب‌تری هم داشت، آنجاهایی که از من می‌پرسد:‌ عروسی هم کردی؟ یا من می‌گویم: چند سال پیش برای عروسی‌ت اومدیم شیراز که بعد معلوم می‌شود عروسی داداش بزرگ‌اش بوده.

حالا حرف حسابم این است که هیچ‌چیز نتوانسته توی این رابطه‌ها تاثیری بگذارد و کم‌رنگ‌شان کند. حالا شاید مثلا روش‌اش را عوض کرده باشد.

چند روز یکبار هر چقدر هم کار داشته‌باشم باید یک‌سر به راحله بزنم. وقتی می‌نشینیم و طبق معمول از وبلاگ‌ها و بچه‌های انجمن ادبی و اتفاقاتی که توی کلاس‌هایش می‌افتد تعریف می‌کنیم. باور کنید بعضی وقت‌ها تا سر حد مرگ می‌خندیم. مثل همین دوشب پیش. بعضی وقت‌ها که در مورد وبلاگ‌نویسی بحث می‌کنیم و یک موضوع پیشنهاد می‌دهیم همچین خوب هم پردازش می‌کنیم ولی هیچ کدام حاضر نمی‌شویم توی وبلاگمان بزنیمش. من که شک دارم بتوانم با کوچک‌تر از خودم اینطور باشم.

امروز با آبجی گرامی رفتم مطب دکتر حسینی. تا من را دید گفت دیگر سری نمی‌زنید بهمان. حتما باید آنفلوآنزای خوکی باشد تا بیایید پیش‌مان. یاد تبریک عید افتادم نوروز افتادم که اس‌ام‌اس فرستاد و عید را تبریک گفت. آدم‌هایی که فقط یکی‌دوبار دیدی‌شان و آن‌قدر خودمانی و نزدیک‌اند که انگار چند سال است می‌شناسی‌شان. تنها دلخوشی که برایمان مانده همین‌‌هاست، به خصوص این روزها.

تا حالا آدم کشتی؟ نه؟ کاری نداره‌ها! دیروز نزدیک بود بزنیم یه پیرزن رو لت‌و‌پار کنیم. به همین سادگی، به همین خوشمزگی. دوتامون شیشه ویتامین سی دستمون بود با چیپس و بیسکویت و از این آشغالا. یه دفعه داد زدم: فاطیییی. یعنی فقط چند میلی‌متر مانده بود. حالا شانس آوردیم یواش می‌رفتیم وگرنه که حتما زده‌بودیم. اصلا تقصیر خودشان است. طرف‌های بیمارستان می‌دانید چقدر تاریک است. ملت هم که گوسفند. اصلا فکر کنم آن پیرزنه ما را ندید اصلا. حالا بدشانسی اینجا بود که همان یک ماشین پلیس بیکاری هم که داریم که همیشه‌ی خدا دارد ول می‌گردد توی شهر هم همان جا بود. یعنی اگر زده‌بودیم نمی‌شد در بریم. ولی خلاصه این ماجرا باعث شد بشینیم فکر کنیم که آدم کشتن هم کاری نداردها.

فکر کنم ساده‌ترین راهش همین زیرگرفتن با ماشین باشد. بزن، در برو. به هیچ چیز هم برنمی‌خورد، آب از آب تکان نمی‌خورد اصلا.

می‌توانید هم چیزی به خوردش بدهید. مثلا توی یک غذای خوش‌مزه زهرماری چیزی بریزید تا همان‌جا نفسش در نیاید دیگر. البته من این راه را نمی‌پسندم، به شما هم پیشنهاد نمی‌کنم. هیجان‌انگیز که نیست، نامردی هم هست.

با تفنگ یکم قضیه فرق می‌کند. سعی کنید مستقیم نزنید تا قیافه‌ی لت‌و‌پار شده‌ی طرف را نبینید که مبادا اذیت‌تان کند. مثلا یک بالشت بگذارید روی نقطه‌ی مورد نظر، بعد شلیک کنید. یا مثلا طرف را بفرستید توی کمد بعد دست‌تان را از لای در بفرستید تو و بزنید. راه‌حل های خوبی است. یا مثلا فکر کنید طرف سیبل تمرین تیراندازی است. چطوری مثلا با تفنگ بادی مارمولک می‌زنید کاری ندارد. این هم همین است. فقط حواستان باشد نه که یک موقع به سرتان بزند بخواهید با تفنگ بادی آدم بکشیدها. نه عمو بیست‌تا بزنید هم به هیچ جاش برنمی‌خورد. حالا آمدیم و یک موقع چند تا زدید نخورد به هدف. اگر تفنگ‌تان قابل‌دار و سنگین بود می‌توانید با تمام توان بزنید توی مخ‌اش. اگر هفت‌تیر چیزی بود که کوچک است خودتان را خیط نکنید. میزی، صندلی‌ای چیز بیابید و با آن کارش را بسازید.

خفه‌کردن فکر کنم یکم سخت‌تر باشد. حواستان باشد حتما دست‌و‌پای طرف را از قبل ببندید. وگرنه این‌کار تقریبا غیر ممکن می‌شود، بالاخره طرف که عین بیسکویت نمی‌ایستد که شما کارش را تمام کنید. مثلا می‌توانید یک پلاستیک بکشید روی سر طرف، یک بالشت بگذارید رویش، و روی آن با کمال آرامش بنشینید. ممکن است کمی تکان بخورد ولی چند دقیقه‌ای بیشتر طول نمی‌کشد. خلاص. از دست‌اش راحت شدید.

البته این‌ها فقط راه‌حل‌های ساده‌ای بود که معمولا اجزای آن همیشه دم‌دست است. ولی مثلا اگر از آن فکرها دارید که سوار یکی از آن موتورهای چند اگزوزه‌ی آلمانی شوید و تیپ‌و‌قیافه و خلاصه همه‌چیزتان شبیه فیلم‌ها باشد، نه. این راه‌ها به درد نمی‌خورد. ان‌شا‌الله بعد از ماه رمضان یک کارگاه دیگر می‌گذاریم و در مورد دیگر راه‌ها هم بحث می‌کنیم.

شنبه. ظهر.

مادرم زنگ زد موبایلم و بیدارم کرد. «پاشو از حراست آموزش پرورش زنگ زدن، ببین چیکارت دارن»

وای بازچی شده. خلاصه بلند شدیم یه زنگ زدیم به آقای صادقی و دیدیم نه، انگار خطری نیست. در مورد رشته‌ی ریاضی بود. دوباره گیر دادن که کلاس تشکیل نمی‌شه. حالا جالب اینجاست که من تجربی‌ام. یعنی می‌بینید توی هر کاری که دخالت نمی‌کنم هم می‌آیند دنبالم. آقای صادقی گفت: «جناب رئیس! فردا ساعت 11 اینجا باش که کار کار خودته. با بچه‌ها هماهنگ کن همه بیاین. هماهنگی با خودت.» ما هم گفتیم باشد.

یکشنبه. صبح.

ساعت 11 همه آموزش‌و‌پرورش بودیم. با این‌که با اخلاق مسئول آموزش آشنا بودیم و جواب‌اش را می‌دانستیم، اول رفتیم پیش اون. «هیچ راهی نداره، برید، بیست‌و‌چهار نفر که شدید برگردید کلاس تشکیل می‌شه. دیگه سوال‌ هم نپرسید. دوباره هم نیایید.»

اووف. داغ کرده بودیم همگی. آخه ما فقط نه نفریم. پانزده نفر دیگر از کجا بیاوریم. تازه با خودم نه نفر می‌شویم. یعنی اگر من آمار امتحان بدهم و سوم ریاضی بنشینم. راستش زیاد برایم فرقی نمی‌کند. آخر کار زیست را هم پاس می‌کنم و دوتا دیپلم را با هم می‌گیرم. فکر کنم فایده‌اش بیشتر از ضررش باشد. نشسته به ما پیشنهاد می‌دهد: «برید رشته‌های فنی. کامپیوتر. حسابداری» من هم گفتم کامپیوتر را که همینطوری هم می‌شود یاد گرفت. قصد دزد شدن هم نداریم که حسابداری بخوانیم. یعنی حاضر نیستند تکانی به خودشان بدهند بعضی‌ها. رفتیم توی اتاق آقای صادقی. برایمان تعریف کرد که «مگر فکر می‌کنید دبیرستان چطوری جا افتاد توی گراش. ما راهنمایی که تموم کردیم، گفتند برای دبیرستان باید بروید لار. گفتیم نمی‌رویم. هر کاری کردند نرفتیم. سی‌و‌سه نفر بودیم که همین‌جا توی مدرسه‌ی پروین اعتصامی (فاطمه‌زهرای الان) توی یک اتاق نشستیم. یه تخته سیاه از مدرسه علمیه بهمان دادند، یک زیلو هم آقاجواد برایمان خرید. یه دیپلمه هم می‌آمد سر کلاس درس می‌داد. تا کم‌کم یکی دوتا معلم برای بعضی درس‌ها از لار می‌آمد و خلاصه اینطوری شد که جا افتاد. نباید کم بیاورید.»

خودمان هم می‌دانستیم که اگر ول شد دیگر ول می‌شود تا ته. نشستیم یه نامه نوشتیم توپ. از طرف چند تا از دانش‌آموزان ولایی شهرستان شهید پرور گراش به چهار پنج تا از مسئولان اداره کل آموزش‌و‌پرورش فارس. از قضیه‌ی انرژی هسته‌ای و آن دختر شانزده ساله و جنگ نرم و اعتیاد و خودکشی و خلاصه هر چی فکرش را بکنید. حالا خدا کند نتیجه بدهد.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.