نیشخند

ژانویه 26, 2011

عروس و داماد در ماشین، بوق بوق زنان به هم لبخند می زنند. شاید اینقدر محو لبخند هم شوند که ماشین شان به ماشین روبه رویی بزند. شاید راننده ی ماشین لبخندی بزند و برایشان بوقی بزند. شاید هم لبخند نزند و داماد را بزند. شاید لبخندهایشان را در جایی خلوت به هم بزنند که شاید کودکشان برایشان لبخند بزند. شاید هم کودکشان دختر شود و مرد لبخند نزند. شاید هم پرستار برای دادن کودک به مادر لبخند بزند. شاید هم مرد بعد از دیدن قبض بیمارستان دیگر لبخند نزند. شاید هم فرزند به دختر همسایه لبخند بزند. شاید هم دختر همسایه به او لبخند نزند و پسر، خود را به برق بزند. شاید شانس به عروس و داماد لبخند بزند. شاید هم با لبخند زندگی شان را به هم بزنند. شاید بعد از جدایی به کس دیگری لبخند بزنند یا شاید هم نزنند. شاید دیگر لب، لب به خنده نزند. به جان پدرم که لبخند نمی زند و تازه لبخندت را هم بر هم می زند این حقیقت دارد که اگر لبخند بزنید یا نزنید، فرشته ی مرگ به همه لبخند می زند. همین حالا دارم به لبخند فرشته ی مرگ نیشخند می زنم.

سیمرغ

ژانویه 15, 2011

مرد ناکوک

ژانویه 11, 2011

در یک شب سرد زمستان مرد سازش را برداشت و به کنار دریا رفت. با دریا حرف‌ها داشت اما ساکت ماند. به دریا می‌نگریست. انگار با التماس چیزی را از او طلب می‌کرد. سازش را برداشت، کوک کرد و نواخت. صدایی از ساز بلند نشد. چرخاند، هی چرخاند، تا وقتی که سیم‌ها پاره شدند. چشم‌هایش را بست و شروع به نواختن کرد. انگار همه‌ی ملودی‌های دنیا به سویش هجوم می‌آوردند. این نت‌ها از کجا می‌آمدند؟ چه کسی برایش می‌فرستاد؟ آیا در خیالش بود یا حقیقت داشت؟ هر چه بود، زیبا بود. چنین آوایی را تا به‌حال نشنیده‌بودند نه او و نه دریا. دریایی آرام و آبی که روزی خروشان و قرمز شد و قرمزی‌اش را به چشم‌های نوازنده هدیه داد. چند روز قبل نوازنده عشق‌اش را از دست داده‌بود. نه تابوتی و نه مراسم خاکسپاری. او می‌نواخت و بیدار بود، مردم خوابیده بودند. او به خواب رفت و همه بیدار شدند. دریای آوا، او را همچون عشق‌اش غرق کرد. دیگر هیچ صدایی از ساز شنیده نمی‌شد. دریا بی‌تابی می‌کرد و می‌خروشید. شاید دلش برای آن موسیقی تنگ شده‌بود یا نه از کار خودش شرم‌سار بود. دریا به نوازنده سیلی می‌زد اما او بیدار نمی‌شد. دریا ساز مرد را با خود برد و عشق مرد را به او پس داد. فردا صبح دو جنازه در ساحل پیدا شدند، با چشم‌های باز، که به همدیگر زل زده‌بودند. شب‌ها، آوای سوزناکی از دریا به گوش می‌رسد. گویی دریا می‌نوازد، با ساز مرد، برای آن دو…

نویسنده: امیرعباس امانی

همه‌جا پر از گرد و خاک شده. تازگی و شوق آن روزها را ندارد. درشان را که باز می‌کنی کریچ کریچ (فارسی‌اش رو یادم نیومد) صدا می‌دهد. انگار همه بی‌صاحب شده‌اند. جز تک و توکی البته. آن‌ها هم می‌نویسند برای خودشان فقط. آدم از ترس‌ اینکه نکند سرما بخورد می‌خواهد زودتر ببنددشان و در برود. اصلا بگیرد بخوابد و به‌شان فکر هم نکند. از همه بدتر همین وبلاگ خودم. انگار راستی راستی ‌شدیم هم‌ردیف قلیه‌ی لوبیا. (خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری/ «قلیه‌ی لوبیا یکی از پر افتخارترین نام‌های فرانسه است. چیزی در ردیف ژاندارک.»)

ولی دوباره شروع می‌کنیم، از همین امروز. حتی چیزهای ساده و پیش‌پا افتاده را باید بنویسیم. اگر به آرشیوتان نگاهی بیندازید می‌فهمید چه کیفی دارد مرور کردن خاطراتتان. پس شما هم از همین امروز دوباره آستین‌هایتان را بالا بزنید. (حوصله ندارم تک تک اسم ببرم لینک‌هایتان را بگذارم. روی سخنم با همه‌است. بله شما هم هستید.)

وبلاگ من قرار است دو نفری ‌شود. چرت و پرت‌های خودم که هستند، مثل همیشه. عکس ، شعر، داستان و این‌جور چیزها هم قرار است زده شود با همکاری آقای امانی. بله همان امیرعباس امانی که دوست ماست. شاید یکسری بحث‌ها در مورد موسیقی راه بیفتد و خلاصه حالا ببینیم چه می‌شود. شاید عنوان وبلاگ را هم یک تغییر کوچولو بدهیم. خلاصه منتظر نوشته‌های «ژاندارک و همراهش» باشید.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.