مرد ناکوک
ژانویه 11, 2011
در یک شب سرد زمستان مرد سازش را برداشت و به کنار دریا رفت. با دریا حرفها داشت اما ساکت ماند. به دریا مینگریست. انگار با التماس چیزی را از او طلب میکرد. سازش را برداشت، کوک کرد و نواخت. صدایی از ساز بلند نشد. چرخاند، هی چرخاند، تا وقتی که سیمها پاره شدند. چشمهایش را بست و شروع به نواختن کرد. انگار همهی ملودیهای دنیا به سویش هجوم میآوردند. این نتها از کجا میآمدند؟ چه کسی برایش میفرستاد؟ آیا در خیالش بود یا حقیقت داشت؟ هر چه بود، زیبا بود. چنین آوایی را تا بهحال نشنیدهبودند نه او و نه دریا. دریایی آرام و آبی که روزی خروشان و قرمز شد و قرمزیاش را به چشمهای نوازنده هدیه داد. چند روز قبل نوازنده عشقاش را از دست دادهبود. نه تابوتی و نه مراسم خاکسپاری. او مینواخت و بیدار بود، مردم خوابیده بودند. او به خواب رفت و همه بیدار شدند. دریای آوا، او را همچون عشقاش غرق کرد. دیگر هیچ صدایی از ساز شنیده نمیشد. دریا بیتابی میکرد و میخروشید. شاید دلش برای آن موسیقی تنگ شدهبود یا نه از کار خودش شرمسار بود. دریا به نوازنده سیلی میزد اما او بیدار نمیشد. دریا ساز مرد را با خود برد و عشق مرد را به او پس داد. فردا صبح دو جنازه در ساحل پیدا شدند، با چشمهای باز، که به همدیگر زل زدهبودند. شبها، آوای سوزناکی از دریا به گوش میرسد. گویی دریا مینوازد، با ساز مرد، برای آن دو…
نویسنده: امیرعباس امانی
یک نام کاربری براش بساز
داستان هم جا برای پرداخت و گسترش دارد.
همون داستاني كه تو انجمن خوندن
از اين قسمت خوشم اومد:»دريا ساز مرد را با خود برد و عشق مرد را به او بس داد»
مال ما كه دريا سازمون رو ازمون كرفت اما عشقمون رو بس نداد
دي
فضای روانشناسی مرد خوب توصیف شده.
به خصوص وقتی نویسنده یک نوازنده باشند.
داستان قشنگی بود
سلام خانم استوار وب جالبی داری من بعضی وقتا به وبت سر میزنم یه سری به من هم بزنید بد نیستا