نیشخند
ژانویه 26, 2011
عروس و داماد در ماشین، بوق بوق زنان به هم لبخند می زنند. شاید اینقدر محو لبخند هم شوند که ماشین شان به ماشین روبه رویی بزند. شاید راننده ی ماشین لبخندی بزند و برایشان بوقی بزند. شاید هم لبخند نزند و داماد را بزند. شاید لبخندهایشان را در جایی خلوت به هم بزنند که شاید کودکشان برایشان لبخند بزند. شاید هم کودکشان دختر شود و مرد لبخند نزند. شاید هم پرستار برای دادن کودک به مادر لبخند بزند. شاید هم مرد بعد از دیدن قبض بیمارستان دیگر لبخند نزند. شاید هم فرزند به دختر همسایه لبخند بزند. شاید هم دختر همسایه به او لبخند نزند و پسر، خود را به برق بزند. شاید شانس به عروس و داماد لبخند بزند. شاید هم با لبخند زندگی شان را به هم بزنند. شاید بعد از جدایی به کس دیگری لبخند بزنند یا شاید هم نزنند. شاید دیگر لب، لب به خنده نزند. به جان پدرم که لبخند نمی زند و تازه لبخندت را هم بر هم می زند این حقیقت دارد که اگر لبخند بزنید یا نزنید، فرشته ی مرگ به همه لبخند می زند. همین حالا دارم به لبخند فرشته ی مرگ نیشخند می زنم.
بهتر نبود اسمش رو می ذاشتید «لبخند»
آخه 19 تا لبخند تو این چند تا خط بودم البته اگه درست شمرده باشم[نیشخند]
از تولد به مرگ با لبخند بی لبخند
میرود برای الف هفتهی بعد
جگر آدم خون می کنی چقدر سروصدا می دی این همه نخند دیگه
امان از دست این لبخند ها که واقعا کار دست ادم میده
`پوچ بودن دنیا و به سخره گرفتن ان موج میزند در داستانتان.
خوب وقتی دنیا پوچ باشه و یا از نظر نویسنده پوچ باشه دیگه به هیچ دردی نمی خوره