ظلمت
فوریه 19, 2011
به دنیا آمدیم برای چه؟ برای شاد شدن مادر بعد از تولد ما یا برای گریه کردنش بعد از رفتن ما؟ نه ماه انتظار در تاریکی و بعد قدم نهادن به تاریکی مطلق. چرا برای جشن تولدمان شمعها را خاموش میکنیم؟ خاموش ميکنیم که برگردیم به تاریکی یا اینکه اوج گرفتنمان را در دود شمع تماشا کنیم. اوج گرفتنی که برای چند لحظه میباشد و دیگر هیچ. چه تلخ است گریهی بچه هنگام تولد که فریاد میزد، دنیای شما تاریک است. به دنیا آمدیم که ببینیم رفیقهایمان نارفیق میشوند و خاک سنگین را بر جسم سبک و بیروحمان میریزند و بعد از چند قطره اشک، رفاقتشان هم مثل اشکشان خشک میشود. آمدیم که ثابت کنیم بهتریم از بدترها، اما بدتر شدیم از بدترها. اصلا در این دنیا بهتری وجود ندارد. بهتر آن بود که چشم نمیگشودیم در این بدیها. آمدیم که به کودکی لبخند بزنیم که پدر ندارد، اما بیخبر بودیم که او به گور پدر خود خندیدهاست. خندهای بیرحمانه. همانند خندهای که کودک هنگام جدا کردن سر جوجه رنگیاش سر میدهد. به دنیا آمدیم که بشنویم نعرههای مادری که در سوگ فرزندش نشستهاست. نعرههایی که گوش کر دنیا را هم کر میکند. به دنیا آمدیم که بدانیم عشق یعنی چه؟ ما نفهمیدیم چیزی که آمیخته است با خونریزی، جنگ، هوس و دروغ را چگونه مردم با سربلندی عشق مینامند. تا آمدیم گرد بودن کره را بفهمیم، ما را در مستطیلی از ناجوابها قرار دادند. دیدید که چه سخت است چند ماه انتظار برای شکل گرفتنتان و چه سهل است برای آنان سالها نبودتان. امروز همان روز حساب است در دنیا. همان روزی که روح با تنفر جسم بیارزشش را رها میکند و از بالا مردم را نگاه میکند. مردمی که هنوز نمیدانند برای چه پا به این دنیا گذاشتهاند یا قرار است به کجا بروند. شاید روحشان در قالب نوزادانی جدید، دوباره متولد شوند و باز صدای اعتراض بچه، بعد از متولد شدنش!