ساعت چهارونیم بود که از خواب بیدار شدم. راحله اس ام اس داده بود: «از حبیبه بخشی خبر داری؟ میگن تصادف کرده حالش خوب نیست. ببخشید اگه ترسوندمت.»

میخکوب شدم همانجا روی تخت. نمی دانستم باید چه کار کنم. یک لحظه یاد اون عادت گند ما آدما افتادم. انگار نمی خوایم درستش کنیم هیچ وقت. تا یه تلنگر نخوریم انگار نمی خوایم یادی از هم بکنیم که اون هم البته یکی دو روز بیشتر دوام نداره و دوباره میشیم مثل همیشه.

پریدم به تلفن و زنگ زدم خونه شون. خیلی عادی گفتم ببخشید با حبیبه کار دارم. اونم خیلی عادی گفت: شما؟ گفتم استوار. انگار می شناخت. زد زیر گریه و گفت فرزانه براش دعا کن. حبیبه تصادف کرده، امروز صبح همین که داشته می رفته دانشگاه.

دوست داشتم تلفن را قطع کنم، نمی دانستم باید چه جوابی بدهم. فقط می دانستم مرسی و خیلی ممنون اینجا کاربردی ندارد. کاش قبلش از مادرم پرسیده بودم. خلاصه یک چیزهایی سر هم کردم و گفتم و گوشی را گذاشتم.

یاد خاطره هایمان افتادم. مسخره بازی ها. یاد روزی که با بچه های صحبت نو برایش جشن تولد گرفتیم، با کیک و کادو رفتیم خانه شان. یاد گزارش هایی که از پیرزن، پیرمرد ها می نوشت و همیشه سر آن ها دعوا داشتیم. همیشه شعرهایش را مسخره می کردم. کارهایی که با چوب درست می کرد. مشبک بود، چی بود. می گفتم بپا توی وبلاگت به جای صدای دل، صدای شکمت رو ننویسی. بهم می گفت بی احساس. وقتی دانشگاه قبول شده بود، پرسیدم چی قبول شدی؟ گفت به تو یکی نمی گم که مسخره می کنی. توی خانه فرهنگ. گفت الهیات. نقطه ضعفش هم که دست همه بود. سوسک. تا پای گور می بردمان بس که نفرین مان می کرد وقتی با سوسک اذیت اش می کردیم. دوره قبلی دبیران انجمن دوتامون عضو گروه دبیران بودیم. هیچ وقت توی جلسه ها نبود.

حالا آفتاب دارد می دمد و معلوم نیست کی دوباره تک سوالی های بخشی را بخوانیم و مسخره کنیم.

برایش آرزوی سلامتی می کنیم.

خیلی‌ها اعتقاد دارند همین اینترنت و موبایل و این‌جور چیزها باعث شده مردم از هم دورتر شوند و گرفتاری‌شان بیشتر شود و خلاصه یادی از هم نکنند ولی من هیچ وقت این را ،که فقط هم مختص گراشی‌ها می‌دانم، حالا درست و نادرست‌اش به کنار، را قبول ندارم. حالا خودمانیم حتی این‌جور فکری را مخصوص همان بزرگ‌ترهایی می‌بینم که هی تعریف می‌کنند قدیم‌ها همه با هم خوب بودند و رفت‌و‌آمد‌ها بیشتر بود و البته این‌ها همان‌هایی‌اند که حالا دیگر حوصله‌ی هم را ندارند.

خوب حالا گرفتاری‌ها بیشتر شده، ولی نه به خاطر اینترنت و موبایل و اینجور چیزها، اتفاقا برعکس. مردم وقت کمتری را در کنار هم هستند ولی به نظر من دل‌ها دورتر نشده. حالا جرقه‌ی نوشتن این‌ها از کجا خورد توی سرم، از آن‌جا که دیروز بالاخره یک آشنا پیدا کردم توی فیس‌بوک. هر چند حالا پسر پسر عمه‌ام بود و شاید فقط یکی‌دوبار بیشتر همدیگر را ندیده‌بودیم و اصلا هیچ‌وقت گراش نبوده ولی خوب اددش کردم. یه پیام داد‌ه‌بود اینجوری: سلام بي‌بی‌گل! خوبی؟ از گل‌آقا چه‌خبر؟

حالا بگذریم که یه نیم ساعتی فقط به خاطر این خندیدم. این بی‌بی‌گل و گل‌آقا هم قضیه‌ای دارد. وقتی کوچیک بودیم به من می‌گفتند بی‌بی‌گل، به پسر عموم که هم‌سن خودم است هم گل‌آقا. آخ اگر بداند این‌ها را نوشتم، یک کتک‌‌کاری حسابی داریم، حالا بگذریم، بحث این بود که خلاصه رفتیم چت. وقتی اسم خواهر بزرگه را می‌پرسد یا از درخت انبه‌ای که توی حیاط خانه هست که حالا میوه می‌دهد یا نه یک حس آشنایی توی دل آدم زیرآبی می‌رود. البته قسمت‌های جالب‌تری هم داشت، آنجاهایی که از من می‌پرسد:‌ عروسی هم کردی؟ یا من می‌گویم: چند سال پیش برای عروسی‌ت اومدیم شیراز که بعد معلوم می‌شود عروسی داداش بزرگ‌اش بوده.

حالا حرف حسابم این است که هیچ‌چیز نتوانسته توی این رابطه‌ها تاثیری بگذارد و کم‌رنگ‌شان کند. حالا شاید مثلا روش‌اش را عوض کرده باشد.

چند روز یکبار هر چقدر هم کار داشته‌باشم باید یک‌سر به راحله بزنم. وقتی می‌نشینیم و طبق معمول از وبلاگ‌ها و بچه‌های انجمن ادبی و اتفاقاتی که توی کلاس‌هایش می‌افتد تعریف می‌کنیم. باور کنید بعضی وقت‌ها تا سر حد مرگ می‌خندیم. مثل همین دوشب پیش. بعضی وقت‌ها که در مورد وبلاگ‌نویسی بحث می‌کنیم و یک موضوع پیشنهاد می‌دهیم همچین خوب هم پردازش می‌کنیم ولی هیچ کدام حاضر نمی‌شویم توی وبلاگمان بزنیمش. من که شک دارم بتوانم با کوچک‌تر از خودم اینطور باشم.

امروز با آبجی گرامی رفتم مطب دکتر حسینی. تا من را دید گفت دیگر سری نمی‌زنید بهمان. حتما باید آنفلوآنزای خوکی باشد تا بیایید پیش‌مان. یاد تبریک عید افتادم نوروز افتادم که اس‌ام‌اس فرستاد و عید را تبریک گفت. آدم‌هایی که فقط یکی‌دوبار دیدی‌شان و آن‌قدر خودمانی و نزدیک‌اند که انگار چند سال است می‌شناسی‌شان. تنها دلخوشی که برایمان مانده همین‌‌هاست، به خصوص این روزها.

احمد است، احمد!

ژوئن 8, 2010

شدیم 1+9. امروز بعد از آن همه مقاومت و برخلاف میل باطنی‌مان که تقریبا هیچ یک با وارد شدن همچین موجودی به گروه‌مان موافق نبودیم و اصلا ما رو چه به این غلط‌ها؟ روحیه‌ی فمینیستی‌مان اجازه‌ی همچین کاری نمی‌داد بهمان. آخ که مخ هم‌بغلی‌مان را زدند و به دیار باقی شتافتندش. بله خلاصه این که یک برادر احمد نامی‌ به گروه‌مان پیوسته که انگار موفق شده مخ ملیحه‌‌مان را بزند. بله یک برادر جدید گیرمان آمده. احمد است، احمد. البته تا کباب‌اش را نخوریم به رسمیت نمی‌شناسیمش ولی خوب دیگر انگار مجبوریم قبولش کنیم بین خودمان. بله احمد است، احمد.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.