پاسکاری بخاطر ریاضی
سپتامبر 6, 2010
در ادامه ی این پست:
«سلام خوشخواب، زحمات و تلاشتان نتیجه داد»
هفتهی پیش صبح، یعنی ظهر آقای صادقی از آموزشوپرورش فرستادهبود این اساماس رو، بعد از ظهر خواندمش. بالاخره بعد از آن همه بالا و پایین پریدن و رفتوآمد و نامهنگاری و چرتوپرت گفتن، انگار یکی صدایمان را شنیده. کلاس سوم ریاضی تشکیل شد. مجوز دادند که کلاس زیر نرم تشکیل شود. سیزده نفریم. مجوز دادند برای پانزده نفر. انشاالله که دو نفر دیگر هم جور میشود.
تنها کسی که تشویقمان کرد و زیاد تلاش کرد همین آقای صادقی بود. دوست داشتم بروم توی چشم به اصطلاح مسئول آموزش خیره شوم ببینم خجالت سرش میشود یا نه. گفتم حالا قضیه حل شده پس بیخیالش دیگر اصلا طرف آموزشوپرورش هم نمیروم که سایهام را با تیر میزنند.
خوب حالا فقط مانده بود یک کتاب آمار که باید پاس میکردیم. من و چهار،پنج تای دیگر از بچهها. دیشب نشستم تا صبح خوندم که بروم مدرسه و دوشنبه است ببینم چه خبر است، امتحان میگیرند یا نه. دبیر پرورشی نشسته بود که گفت به من هیچ ربطی ندارد و البته دفتردار محترم که با لحن شدیدتری همین را تکرار فرمود. بالاخره راضی شدند که با منزل مدیر تماسی بگیرند که ببینند موافقت میشود یا نه. مدیر محترم نیز با لحن شدیدترتری فرمود که به من ربطی ندارد من امتحان تغییر رشته نمیگیرم. خواستید زودتر بگویید و از این حرفا. خوب مرد حسابی ما لنگ در هوا بودیم، هنوز نمیدانستیم کلاس تشکیل میشود یا نه، آنوقت بیاییم تاریخ امتحان بگیریم.
سرتان را درد نیاورم، بلند شدیم رفتیم آموزشوپرورش. اتاق اکبری، مسئول امتحانات. ظاهرا به ایشان هم ربطی نداشت و شوتمان کرد به اتاق بغلی. اتاق ابراهیم مهروری، رئیس. ایشان نیز فرمودند که خوب به آقای اکبری بگویید چهکاری از دست من برمیآید تا انجام دهم. یعنی الان باید چه کار کنم من؟ با یه کاغذ که چند خط نوشته با خط آقای رئیس برآن نگاشته شد دوباره شوت شدیم به اتاق بغلی. اکبری که اصلا نگاه هم نکرد. میز بغلی آقای سعادت بود. به زور راضیاش کردیم زنگ بزند و با جناب مدیر صحبتی بفرماید. شمارهی منزل مدیر را از دفتر تلفن سرچ نمودیم و تماس حاصل کردیم. گویا مدیر هم زیر بار نمیرفت و خلاصه به زور راضی شده که حالا با یک دبیر ریاضی صحبت کند که ببیند چه میشود.
پسر همسایهمان را هم دیدیم. ظاهرا برای کارهای دیپلمش آمدهبود. او هم انگار رشتهاش ریاضیوفیزیک بوده. پرسید مگر مشکلتان چیست که ماهم قسمتی از قضیه را گفتیم برایش. میگفت زمان ما که با همین تعداد تشکیل میشد کلاس. یک جورایی حالیش کردم که زمان شما که اصلاح الگوی مصرف و اینا نبوده که.
از اتاق خیلی محترمانه، بدون اینکه بیرونمان کنند آمدیم بیرون. گفتیم حالا یک سری هم به اتاق عابدینپور، مسئول آموزش، بزنیم. بعد از سلام و احوالپرسی(!) رفتیم سر اصل مطلب و خلاصه بحث را کشاندیم چی شد شما که گفتید تا بیستوچهار نفر نشدید برنگردید که مجوز نمیدهند و اینها. زبان روضه، ماهرمضان، (حرفایی که خودتان میزنید) و دروغ؟ نشسته بهمان میگوید بروید خوب تازه شش نفرید، پانزده نفر که شدید بیایید. میگویم مرد حسابی سیزدهنفریم. البته تقصیری هم نداشت خوب خبر نداشت. نمیخواست که خودش را تکان دهد. سرش را هم بلند نکرد از روی میزش. انگار مثلا چند تا گاو جلوش ایستادهبودند.
بعد هم با اصرار کلی منت کشیدند که شما خانم استوار بفرمایید و با این زبانتان بشوید مسئول آموزش که البته ما به کلی رد کردیم پیشنهادشان را. و جالب اینجاست که برای اولین بار قبل از اینکه بیرونمان کنند خودمان آمدیم بیرون از آن اتاق.
با چشمهایی که از زور بیخوابی داشت میترکید و شکمی که دیگر صدایش در آمدهبود راه افتادیم طرف خانه.
یار نامهربان
اوت 21, 2010
از آن کتابهای مربعی رنگارنگ که ده،دوازده صفحه بیشتر ندارد و نصف بیشتر هر صفحه تصویر است و فقط چهار، پنچ خط نوشته دارد. از آنهایی که بهش میگویند کتاب قصه. از همانهایی که یکزمانی طرحهای کودکانه داشت و داستانهای بهیاد ماندنی. زیاد یادم نیست ولی مطمئنم آن دختر کبریت فروشی که من داشتم شبیه مال امروزی نبود. آدم شاخ درمیآورد وقتی کتابهای الان را میبیند. یعنی فقط اسم حسن عباسی و اسفندیار رحیممشایی را نبردند داخلش. البته اگر زرنگ باشید ردهایی از آنها را هم میتوانید پیدا کنید.
جودی ابوت را روسری کردند سرش تا بالای ابروش. دست دختر کبریت فروش به جای کبریت گردو دادند. یک تصویرهایی دارد آدم زهرهترک میشود. مادربزرگ قصه که مثلا نقش مثبت هم دارد را یک جوری کشیدند که آدم حالش به هم میخورد ازش. داستان را تغییر میدهند هر طوری دوست دارند. وقتی داری میخوانی مجبوری خودت یک جور دیگر بخوانی که بچه اشکش درنیاد ولی خوب معمولا گیر میافتی چون بچهها مچ آدم را میگیرند که «دفعهی قبل که مامانم خوند یه جور دیگه بود». یا بعضیهایش را حفظ اند اصلا.
چشم ندارید شادی ملت را ببینید لااقل بچهها را بیخیال شوید. حالا بزرگترها همیشه بدبختی دارند، به بچهها چهکار دارید آخر. توی همهی قصهها نامادری و طلاق و بدبختی و بیپولی و ازدواج و همسر و پرورشگاه و از این جور کلمات ریخته. نود درصد اوقات دختر و پسر داستان آخرش ازدواج میکنند و از این کوفتوزهرمارها. خوب اینها به بچهی پنج تا یازدهساله چه که روی جلد کتاب میزنید گروه سنی پنج تا یازده سال. بگذارید تا نمیدانند که بخندند. حالا غلطهای نگارشی و تایپی و اینها هم به جهنم. روی همه چیز نظارت هست، یعنی اینها را نباید اول چهارتا آدم حسابی بخوانند بعد منتشر کنند برای بچه؟ البته آدم حسابی هم نمیخواهد، چهار تا آدم از سر چهارراه بگیرند هم میتواند کارهایش را بکند.
توی همین فکرها بودم که از خونه رفتم بیرون که برم خونه آبجیم. چند تا دختر بچه افتاده بودند دنبال هم و داشتند بازی میکردند. دستهایشان را مشت کرده بودند و داد میزدند: مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا
علافی
ژوئیه 16, 2010
دلمان را خوش کردیم که بعد از مدتها کارگاه گذاشتند و صبح زود بیدار شدیم آمدیم اینجا. اما مگر توی این مملکت کوفتی میشود چیزی یاد گرفت؟
من اگر جای خواجهپور بودم میگفتم گم شید برید همون زندگی نکبتتون رو بکنید که بهتره!
دوباره
ژوئن 24, 2010
با سلام خدمت همهی شما شنوندگان و بینندگان و خوانندگان عزیز. (لطفا با لحن خیابانی نخوانید.) مثل اینکه ما دوباره برگشتیم. اتفاق خاصی نیافتاده بود شما اصلا خودتان را نگران نکنید. نه بابا کوسه چیه این دفعه کار خودشان بود. مثلا قطع نبود که اینترنت. فقط هیچ جا باز نمیشد. دارند آنجاهایی را که به نظر خودشان مفید بوده هم میبنند. البته حالا اونجایی که نمیخواهیم اسماش را ببریم و انگار خودمان هم میدانیم که همین روزها نوبت او هم میرسد هست فعلا الحمدالله. ولی کور خواندند. اگر تا امروز مسخره میکردیم، از حالا بیشتر میکنیم. حتی اگر برای زدن هر پست پنج ساعت معطل شویم. اگر حالمان ازشان بههم میخورد، از حالا بیشتر میخورد. اگر وقتی توی تلویزیون صدایشان را میشنیدیم بدوبیراه میگفتیم، حالا بیشتر میگوییم. و خلاصه هر چه بود حالا بیشترترش میکنیم تا بدانند الکی که نیست که.
از همهی کسانی که در طول این مدت با ارسال پیام و ایمیل و تلفن و آمدن در خانه و بد و بیراه گفتن و گریه کردن و خلاصه هر چی با ما ابراز همدردی کردند، تشکر میکنیم.
فیلترتررررتترر
مه 27, 2010
بچههای کلاس میگفتند چی شده چند روزی هست که وبلاگات درست و حسابی باز نمیشه. از یکجا میری فیلتره، از یک جا باز میشه. از روزنامه نگار شهر خاکستری فیلتره، توی گوگل سرچ کنیم باز میشه. با موبایل باز نمیشه با فلان چیز باز میشه…
انگار برادران سایبری خودشان هم هنوز لنگ در هوا ماندهاند و نمیدانند چه غلطهایی دارند میکنند. حالا اینها را نوشتم که اگر زدند راستی راستی فیلترمان کردند یک موقع فکر نکنید که کار خودمان بوده و میخواستیم مظلوم نمایی کنیم و از این حرفها.
توقیف
آوریل 19, 2010
فایدهی توقیف روزنامهها این است که اگر تا امروز حتی یک شماره از آن را هم نخواندهباشی، چهار- پنج تا شمارهی آخرش را میخری و موبهمو میخوانی.
زبان
آوریل 7, 2010
خیلی از آدمها حرف نمیزنند، نیش میزنند.
شاهکار
مارس 22, 2010
طبق تحقیقاتی که اینجانب طی یکی دو روز اخیر انجام دادم، یکی از مهمترین دلایل علاقه و وابستگی شدید بسیاری از مردم شهیدپرور شهر ولایی گراش به جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور محترم و منتخب مردم این است که ایشان چند سال پیش ساعت رسمی کشور را یک ساعت به جلو نکشید.
اتوبان
مارس 7, 2010
معلم اخم کرد و در چشمهایش خیره شد: تو که داری حرف فروید رو میزنی.
جا خورد: چه ربطی داره خانم. اون اصلا یه چیز دیگه میگه. بحث ما موسیقیه الان.
معلم ادامه داد: ما اینجا داریم اون چیزهایی رو که اسلام و ائمه و قرآن گفتن میگیم به حرف بقیه هم کاری نداریم.
ولی آخه خانم…
آخه به تو چه؟
ژانویه 17, 2010
دیروز بعد از حدود یک ماه رفتم ویدئوکلوپ و کلی مجله که مانده بود را گرفتم. همان موقع دوتا آقا پسر هم آنجا بودند و داشتند فیلم میخریدند. فروشنده هی فیلم میگذاشت جلویشان هی میگفتند نه؛ این فلان است و آن فلان. تا اینکه گفت دل نمیدانم چی چی. گفتند: آره آره، هر چی دل توشه بیار!
یکی میگذاشت جلوی آنها و یکی جلوی من. هی میگفتم بابا من نمیخواهم. هی میگفت نه حالا بردار، خوبه. گیر داده بود که «پسر تهرونی» را بگیر. گفتم آقا اصلا من از این فیلمها نگاه نمیکنم، عجب گیری کردیم. همین را که گفتم، گفت اصلا تو مشکل داری!
آقا گناه من چیست که از اینها خوشم نمیآید. نمیخواهم فیلمی نگاه کنم که از اول تا آخر امین حیایی توش یخی میکند. دوست ندارم مجلهای را بخرم که مثلا عکس گلزار روی جلد آن است. آقا اصلا حوادث برایم مهم نیست که مجلهاش را بگیرم. تو خوشت میآید خودت بگیر، بنشین، بخوان، ببین.
حق انتخاب شخصیترین چیزهایت را هم نداری. یعنی تحمل نظری بهجز نظر خودت حتی برای چیزهای به این سادهای، اینقدر سخت است؟ هی میگوییم بیخیالشان، هی بدتر میشوند.
بهخدا مملکته داریم؟