همه‌جا پر از گرد و خاک شده. تازگی و شوق آن روزها را ندارد. درشان را که باز می‌کنی کریچ کریچ (فارسی‌اش رو یادم نیومد) صدا می‌دهد. انگار همه بی‌صاحب شده‌اند. جز تک و توکی البته. آن‌ها هم می‌نویسند برای خودشان فقط. آدم از ترس‌ اینکه نکند سرما بخورد می‌خواهد زودتر ببنددشان و در برود. اصلا بگیرد بخوابد و به‌شان فکر هم نکند. از همه بدتر همین وبلاگ خودم. انگار راستی راستی ‌شدیم هم‌ردیف قلیه‌ی لوبیا. (خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری/ «قلیه‌ی لوبیا یکی از پر افتخارترین نام‌های فرانسه است. چیزی در ردیف ژاندارک.»)

ولی دوباره شروع می‌کنیم، از همین امروز. حتی چیزهای ساده و پیش‌پا افتاده را باید بنویسیم. اگر به آرشیوتان نگاهی بیندازید می‌فهمید چه کیفی دارد مرور کردن خاطراتتان. پس شما هم از همین امروز دوباره آستین‌هایتان را بالا بزنید. (حوصله ندارم تک تک اسم ببرم لینک‌هایتان را بگذارم. روی سخنم با همه‌است. بله شما هم هستید.)

وبلاگ من قرار است دو نفری ‌شود. چرت و پرت‌های خودم که هستند، مثل همیشه. عکس ، شعر، داستان و این‌جور چیزها هم قرار است زده شود با همکاری آقای امانی. بله همان امیرعباس امانی که دوست ماست. شاید یکسری بحث‌ها در مورد موسیقی راه بیفتد و خلاصه حالا ببینیم چه می‌شود. شاید عنوان وبلاگ را هم یک تغییر کوچولو بدهیم. خلاصه منتظر نوشته‌های «ژاندارک و همراهش» باشید.

تا حالا آدم کشتی؟ نه؟ کاری نداره‌ها! دیروز نزدیک بود بزنیم یه پیرزن رو لت‌و‌پار کنیم. به همین سادگی، به همین خوشمزگی. دوتامون شیشه ویتامین سی دستمون بود با چیپس و بیسکویت و از این آشغالا. یه دفعه داد زدم: فاطیییی. یعنی فقط چند میلی‌متر مانده بود. حالا شانس آوردیم یواش می‌رفتیم وگرنه که حتما زده‌بودیم. اصلا تقصیر خودشان است. طرف‌های بیمارستان می‌دانید چقدر تاریک است. ملت هم که گوسفند. اصلا فکر کنم آن پیرزنه ما را ندید اصلا. حالا بدشانسی اینجا بود که همان یک ماشین پلیس بیکاری هم که داریم که همیشه‌ی خدا دارد ول می‌گردد توی شهر هم همان جا بود. یعنی اگر زده‌بودیم نمی‌شد در بریم. ولی خلاصه این ماجرا باعث شد بشینیم فکر کنیم که آدم کشتن هم کاری نداردها.

فکر کنم ساده‌ترین راهش همین زیرگرفتن با ماشین باشد. بزن، در برو. به هیچ چیز هم برنمی‌خورد، آب از آب تکان نمی‌خورد اصلا.

می‌توانید هم چیزی به خوردش بدهید. مثلا توی یک غذای خوش‌مزه زهرماری چیزی بریزید تا همان‌جا نفسش در نیاید دیگر. البته من این راه را نمی‌پسندم، به شما هم پیشنهاد نمی‌کنم. هیجان‌انگیز که نیست، نامردی هم هست.

با تفنگ یکم قضیه فرق می‌کند. سعی کنید مستقیم نزنید تا قیافه‌ی لت‌و‌پار شده‌ی طرف را نبینید که مبادا اذیت‌تان کند. مثلا یک بالشت بگذارید روی نقطه‌ی مورد نظر، بعد شلیک کنید. یا مثلا طرف را بفرستید توی کمد بعد دست‌تان را از لای در بفرستید تو و بزنید. راه‌حل های خوبی است. یا مثلا فکر کنید طرف سیبل تمرین تیراندازی است. چطوری مثلا با تفنگ بادی مارمولک می‌زنید کاری ندارد. این هم همین است. فقط حواستان باشد نه که یک موقع به سرتان بزند بخواهید با تفنگ بادی آدم بکشیدها. نه عمو بیست‌تا بزنید هم به هیچ جاش برنمی‌خورد. حالا آمدیم و یک موقع چند تا زدید نخورد به هدف. اگر تفنگ‌تان قابل‌دار و سنگین بود می‌توانید با تمام توان بزنید توی مخ‌اش. اگر هفت‌تیر چیزی بود که کوچک است خودتان را خیط نکنید. میزی، صندلی‌ای چیز بیابید و با آن کارش را بسازید.

خفه‌کردن فکر کنم یکم سخت‌تر باشد. حواستان باشد حتما دست‌و‌پای طرف را از قبل ببندید. وگرنه این‌کار تقریبا غیر ممکن می‌شود، بالاخره طرف که عین بیسکویت نمی‌ایستد که شما کارش را تمام کنید. مثلا می‌توانید یک پلاستیک بکشید روی سر طرف، یک بالشت بگذارید رویش، و روی آن با کمال آرامش بنشینید. ممکن است کمی تکان بخورد ولی چند دقیقه‌ای بیشتر طول نمی‌کشد. خلاص. از دست‌اش راحت شدید.

البته این‌ها فقط راه‌حل‌های ساده‌ای بود که معمولا اجزای آن همیشه دم‌دست است. ولی مثلا اگر از آن فکرها دارید که سوار یکی از آن موتورهای چند اگزوزه‌ی آلمانی شوید و تیپ‌و‌قیافه و خلاصه همه‌چیزتان شبیه فیلم‌ها باشد، نه. این راه‌ها به درد نمی‌خورد. ان‌شا‌الله بعد از ماه رمضان یک کارگاه دیگر می‌گذاریم و در مورد دیگر راه‌ها هم بحث می‌کنیم.

عصر داستان

ژوئیه 31, 2010

ساعت پنج‌‌و‌نیم صبح. دختر عموم SMS داده:

برای عصر داستان که گفتی قراره برگزار بشه، داستان از بچه‌های بیرون انجمن هم قبوله؟

جوابش رو دادم:

آره، ولی از آدم‌ها فقط!

گفت: این داستان رو خودم الان نوشتم:

دختری تنها در گوشه‌ای از اتاق‌اش، بر روی تخت‌خوابش، در شبی تاریک دراز کشیده‌بود. از آن‌جایی که بی‌خوابی به سرش زده‌بود تا خود صبح به آهنگ‌های گوگوش گوش می‌داد و در تاریکی خیره شده‌بود به لامپ ریزی که روی کولر اسپیلیت اتاق‌اش بود. کم‌کم پلک‌های دخترک سنگین می‌شد که همراه با پلک‌هایش آن نور هم خاموش شد. و دخترک بیچاره، در قرن بیست‌و‌یک به علت گرمی‌ هوا و قطع برق نتوانست بخوابد.

پ.ن:

گفتم حالا زور زده یه چیزی نوشته تا لااقل اینجا بزنم براش.

حالا راستی راستی خبر که دارید؟ اگر نمی‌دانید قضیه چیست اینجا را ببینید.


زودتر داستان‌هایتان را برایمان بفرستید.

می‌گفت: آره، فکر می‌کنه هر کی‌ شماره 10 می‌پوشه کاپیتانه.

از اون طرف یه بچه داد زد: بله خوب، تو فوتبالیست‌ها که اینجوریه.

من: ها، پس بگو.

مادر

ژوئن 3, 2010

امروز توی انجمن ادبی یک شعر خواندند (که من هنوز معتقدم شعر نبود، متن ادبی بود) درباره‌ی مادر. گفتم خیلی تکراری و کلیشه‌ای است. مثل بقیه‌ی شعرها که درباره‌ی مادر هست. ایثار، سکوت، فریاد، درد، امید، صبور، محبت، اشک، رنج، زلال، مبارک، چشم، نگاه. فقط با همین کلمه‌ها.
آقای کارگر گفت: «مادر به خاطر همین‌چیزهاست که مادر است. اگر از دستپخت‌اش یا مثلا پلیس بودنش بنویسیم، به خاطر شغل‌اش نوشتیم، نه مادر بودنش.»
راست می‌گفت. انگار باید به بعضی چیزها، هر چه‌قدر هم کلیشه‌ای، یک جور دیگر نگاه کنم. چیزهایی که همیشه گفتم کلیشه است، حتی اولین باری که شنیدم.

پ.ن: ما هم بلدیم از این پست هندی‌ها بزنیم. اهم.

«بشین. یواش. حرف نزن. نکن. دست نزن. برو تو اتاق خودت. داد نکش. خفه شو. بگیر بخواب. برو تو کوچه بازی کن. برین خونه پوریا. آقا برید خونه‌ی خودتون دیگه.اه»
روزی هزار بار این‌ها را می‌گویی ولی کو گوش شنوا. آقا شماها که حوصله ندارید بچه بزرگ کنید، نزایید. ما چه گناهی کردیم که از صبح تا شب بچه‌های خواهر و دایی و همسایه‌ها و دوستاشون و چه می‌دانم هر چی بچه توی گراش هست، ریخته توی خونه‌ی ما؟
ببینید گفتند ظرفیت صد‌و‌پنجاه میلیون آدم را داریم ولی خدا را شکر هنوز نگفتند واجب است و اگر انجام نشد حرام. حالا می‌ترسم از این به بعد همین که بچه دنیا آمد و دفترچه حساب‌اش را گرفتند، بگذارندش دم در خانه‌ی ما. حالا باید غصه‌ی بچه‌ی پسر همسایه که چند روز پیش دنیا آمده را هم بخوریم. مملکته داریم؟
میگم حالا خجالت نکشید شما هم اگر یک موقع جایی کاری چیزی داشتید بفرستیدشان اینجا. آدرس بدم؟ آخه فقط مال شما مونده…

اون‌وری

آوریل 18, 2010

معلم: کسی که دستش را پیش دیگران دراز می‌کند احساس عزت و کرامت ندارد. حقیر است.آدم متقلب حقیر و کوچک است. دست نیاز پیش بقیه دراز می‌کند. عزت و کرامت ندارد و …

زهرا(کاپیتان): نه خانم. تقلب که کمک به فقراست…

دروغ سیزده

آوریل 1, 2010

ریگی فرار کرد.

این دوتا هشت…

مارس 19, 2010

دیشب حاج‌آقا حلاجی را خواب دیدم. هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آد قضیه چی بود.
آخه اون تو خواب من چیکار داشت؟
یکی دوبار بیشتر ندیدم‌اش.

پ.ن: امروز همه‌اش خواب بودم. صبح تا ظهر. ظهر تا نزدیک‌های غروب. الانم دوباره خوابم می‌آید. شاید بی‌ربط به ماجرا نباشد.

دستمال کاغذی

مارس 17, 2010

می‌پرسی رنگ سفید را دوست داری، یا سیاه؟
یکی می‌گوید: سبز.
یکی می‌گوید: سطل.
یکی می‌گوید: هندوانه.
یکی می‌گوید: صندلی.
یکی می‌گوید: ساعت.
یکی می‌‌گوید: بهار.
یکی می‌گوید: تبلیغ.
یکی می‌گوید: ترجمه.
یکی می‌گوید: کتاب.
یکی می‌گوید: پفک.
یکی‌ می‌گوید: الاغ.
یکی می‌گوید: شلوار.
یکی نمی‌گوید: سوالت چی بود؟

حکایت پست قبلی من است و کامنت‌های شما.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.